تبليغاتX
ماهی بزرگ

ماهی بزرگ

داستان خودم را روایت می کنم. فقط همین!

Everything that has a beginning has an end





با تشکر از همه دوستانی که یه مدت اینجارو می خوندن.
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 14:28  توسط حسام  | 

این بار نه گانه

مقدمه: می خوایم تو این پست یه کم در مورد مسئله ای صحبت کنیم که حرف زدن در موردش بین پسرا و دخترا یه جورایی نافرمه!!! تو این پست قراره در مورد روابط دختر و پسر صحبت کنیم. جدیدا توی یه سایتی یه مطلبی خوندم در این باره که تو قسمت کامنتاش حدود 200 نفر در مورد این موضوع نظر داده بودن. از لات سر کوچه بگیر تا مذهبی ترین آدما! خب از این تعداد یه تعداد بسیار زیادیشون، اصلا با ذهن یه آدم منطقی جور در نمیاد و با نگاه اول آدم می فهمه که طرف یه چیزیش می شده! :دی ولی یه سری نظرهام بودن که با نگاه اول نمی شه نفی شون کرد. یه تعدادی از این نظرها که یه سری شرایطو احراز کردن(!) انتخاب کردم تا به عنوان نمونه اینجا بنویسم. هرکی می تونه بگه نظرش تو این زمینه به کدوم یکی از نظرای زیر نزدیک تره. یا اگه ایده ای داره که تو این نظرها نیست می تونه بگه. فقط لطفا سفسطه نکنید! هر کدوم از این کامنت ها یه ایده ای پشتشونه! به اون ایده امتیاز بدید و به واژه ها گیر ندید!! بحث و سوال ما اینه که آیا چیزی به اسم روابط سالم دختر و پسر وجود داره یا نه؟! و اگر داره شرایط اون چیه؟ به چه رابطه ای می شه گفت رابطه سالم؟ نکته ای که من می خوام شما در نظر بگیرین اینه که این مسئله رو مستقل از وضعش توی ایران و مستقل از مذهب درنظر بگیرین. و سعی کنید یه نگاه انسانی و واقع گرایانه به موضوع داشته باشید. همین. ;) و اما نظرهایی که از نظر من قابل تامل بودن:

1-« به نظر بنده ( دانشجوی دکتری) این روابط میتواند سالم باشد اگر طرفین جنبه داشته باشند و شیطان درکار نباشد مثلا من خودم تو یک کلاس درس میخونم که 40 دختر توشه و من با اونها رابطه دارم اون هم از نوع سالم و میگیم و میخندیم بدون هیچ فکر و خیال بدی»

2-« سلام به نظر من رابطه دختر وپسر اگه به قصدشناخت هم درراستای یک هدف مشخص که همون ازدواج باشه که سالمترین رابطه هست هیچ مشکلی نداره .»

3-« شاید نتوان در این رابطه نظر درستی داد زیرا در جامعه ما هم پسرودختر های سالم یافت میشوند وهم متا سفانه گمراه ودنبال هوسهای زود گذر. در مورد دسته اول چنان رابطه سالمی بین آنان وجود دارد که سوای آنکه جامعه چگونه با آن برخورد میکند بسیار زیبا ودر خور توجه است. اما در مورد دسته دوم از تلاش نیروهای پلیس باید قدردانی نمائیم که سعی بر آن دارد تا با برخوردهای درست شاید بتواند جلوی رفتارهای زشت را بگیرد.»

4-« سلام من فکر میکنم اگه اصلا این رابطه ها وجود نداشته باشه خیلی بهتره میدونید چرا ؟ شاید جوان تو این سن وسال کم بخواد با دختر یا پسری دوست بشه از خیلی از مسائل زندگی غافل بشه به نظر من اگه دختر و پسر این روابطو موقعی که میخوان ازدواج کنن به مدت یک ماه داشته باشن خیلی بهتره تا اینکه از سن ۱۵ یا بیشتر یا کمتر شروع کنن . هزارم که روابط سالم باشه بازم انسان دچار اشتباه میشه حتی کسی که فکر میکنه خیلی اراده داره و هیچ چیز نمیتونه جلوی ارداشو بگیره .»

5-« به نظر من که خیلی هم خوبه چون هرکسی دوست داره جنس مخالف خودش بهتربشناسه. وباهاش بیشتر آشنا بشه .خصوصیات اخلاقی طرز برخوردش با محیط و آدمهای اطراف و هرکسی این حق رو داره که از جنس مخالفش بیشتر بدونه و موافق نیستم که حتما این رابطه باید به ازدواج ختم بشه چه بسا کسانی که می توانند دوستهای خیلی خوبی برای هم باشند ولی با هم ازدواج موفقی نداشته باشند.»

6-« به نظر من مهمترین شرط سالم بودن روابط دختر و پسر صداقته. اگر این یه دونه رعایت بشه و هیچکدوم سعی در فریب دادن طرف مقابل برای رسیدن به بعضی از اهدافشون نداشته باشند این رابطه سالمه.»

7-« رابطه سالم و یا ناسالم یعنی چی؟ آیا شما به رابطه ای که توش رابطه ی جنسی نباشه میگین سالم؟ و اگر هم رابطه جنسی باشه میشه ناسالم؟ پس عشق چی؟ احساست چی؟ دل آدما چی؟ اینا هیچ نقشی تو رابطه های اونا ندارن؟ رابطه ای که توش عشق باشه و دروغ، حیله، دلشکنی، خیانت،سوء استفاده و ... هم نباشه میشه سالم حالا می تونه رابطه جنسی باشه یا نباشه.»

7+1-« با سلام به نظر بنده رابطه ی دختر و پسر در صورتی که (خیلی کم میشه) تحت هوس های شهوانی نباشد سالمه مثلا" رابطه ی علمی ،کاری و...»

7+2-« با سلام و احترام. اگه این رابطه وجودش بد بود اصلا خدا این میل رو در نهاد آدمها قرار نمی داد ولی نحوه برقراری این ارتباطه که خیلی مهمه. این که فقط بخوان به چشم یه ابزار برای نیازهاشون نگاه کنن که دیگه نمیشه به چنین جوی گفت جامعه انسانی!!!!»

و در پایان چند کامنت محض خنده:

« به نظر من. رابطه بین دختر و پسر واجبه وگرنه ازدواجم واجب نبود. ولی! ولی چجوریو. چقدرو. چه بحثو. چراو. چه حدودو. چه کاراو. چه حرفاو. چه چیزاو. ... اینارو من نمیدونم!. اگه دونستید به منم بگید.» :دی

« با این فیلمهایی که تو موبایل ها هست فکر میکنید روابط سالمه‌؟»

« افتضاحه.مثل رابطه ی دو تا گرگ که میخوان همو پاره کنن.» :)))))))))))))))))))

« من از شما دختر پسرای عزیز خواهش دارم یه ذره جلوی خودتونو بگیرید» :))))))))

« من یه جون 19 ساله هستم نمیدونم به چه دلیل خیلی حس تمایل به جنس مخالف را دارم نمی دونم شاید رابطه خوب یا ... ولی هر چه باشه من اونو دوست دارم»

این کامنت آخری گریه داره نه خنده. من در مورد این موضوع نظرم رو نمی گم ابتدا، چون اگه بگم احتمالا همه ی کامنت ها در رد یا تائید نظر من خواهد بود، پس صبر می کنم دوستان که نظر دادن بعد یه پی نوشت واسه این مطلب می نویسم و توش نظرمو می گم! اول دوستان نزدیک کامنت بزارن که دوستان دور روشون باز شه !:دی بفرمایید...

پی نوشت: خب قول داده بودم که نظرمو بگم. اینم نظرم:

به نظر من رابطه ای بین دو جنس مخالف که توش هدف وجود نداشته باشه، صددرصد اشتباهه. نه به این دلیل که حتما به گناه کشیده می شه، و نه به دلیل این که حتما توش وابستگی هست.

تنها به این دلیل که احتمال این اتفاقا وجود داره. و اصلا هم احتمالش کم نیست. شاید بعضی ها بگن که نمی شه که چون از یه چیزی می ترسیم اتفاق بیفته ، کل ماجرارو بی خیال شیم. ولی به نظر من تو این مورد خاص باید اینطور باشه. کسانی که می گن اینجوری نباید باشه، عاقبت روابط بی هدفی که به تباه شدن چند ساله یا حتی همیشگی دو نفر انجامیده رو ندیدن یا فکر می کنن خیلی خفنن و این اتفاق هیچ وقت واسشون نمی افته (مثل خیلی از مسائل دیگه که برای بقیه می بینن اما برای خودشون متصور نیستن)

و نکته ی دیگه اینکه دوستان! آیا اینگونه روابط واقعا فایده ای داره که قابل جایگزین با چیز بی ضرری نباشه!؟

اگه آره خواهشا یکی منو به راه راست هدایت کنه!! اما اگه نه!

به نظرتون عقلانیه که کاری که توش سودی نیست اما احتمال زیانش هست رو انجام بدیم؟

البته یک نکته ای هم باید اشاره کنم. اونم این که لزومی نداره هدف رابطه ازدواج باشه. می تونه هدف کاری باشه، درسی باشه ... مهم اینه که طرفین خودشون رو گول نزنن که بله! روابط ما خاص نیست و سوت بزنن!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 0:23  توسط حسام  | 

هفت گانه (سعی کردم آیتم هام هم قدرتی باشه هم سرعتی)


1-      احساس می کنم توی کوره راهی دارم قدم برمی دارم که با اولین جاده فرسنگ ها فاصله داره. توی دنیایی دارم زندگی می کنم که راه کاملا درستی توش وجود نداره. برای خوب بودن باید کمی هم بد بود! حداقل با ظرفیت های آدمی مثل من، خوب بودن گاهی مترادف بد بودنه.

2-      توی روزهای گذشته ، یکی دو روز بوده که برام تا دقیقه ی نود خوب و قابل تحمل گذشته ( منهای روزهای دیگه که به کل افتضاح بوده) اما توی وقت های تلف شده یه اتفاقی افتاده که تمام احساس خوب اون روز از دلم دراومده. انگار خدا بهم بگه:«هه! فکر کردی می ذارم یه آب خوش از گلوت پایین بره...؟!»

3-      واقعا راست گفتن که اجبار تنفر میاره!!! (شوخی کردم، هیچ جا نگفتن. خودم برای اولین بار دارم می گم!) جدیدا علاقه پیدا کردم در مورد بعضی مباحث متفرقه کامپیوتری مطالعه کنم. حالا اگه این مباحث جزو درس های ترم جاری ام هم بود، از خوندنش فراری بودم.
حتی اگه بدونم این مطلب جزو درس های ترم های بعدمه، بازم مشکلی نیست، اما اگه کوچک ترین ارتباطی با درسای این ترم داشته باشه...

4-      از دست امام رضا ناراحتم. دعایی که کردم دقیقا برعکسش شد. دفعه ی بعد که رفتم حرم دیگه هیچ دعایی نمی کنم. فقط زیارت ...

5-      کاشکی دنیا همون جوری که یک لحظه ی آغازین داشت به نام Big Bang ( که Bang صدای انفجار هسته ی متراکم جهان می باشد) یک لحظه ی پایانی هم داشت به نام Big Hort که توش اون هسته دوباره جمع و متراکم می شد. ( لازم به ذکر است قبلا در برخی منابع، واژه ی هورت به عنوان نام آوای نوشیدن نوشابه و چای و غیره استفاده می شده که من واقعا دارم تعجب می کنم! چون کاملا واضح است که این واژه به نام آوای  «متراکم شدن» نزدیک تر است تا «نوشیدن»!!!)
منظورم از این حرف اینه که کاشکی یه روز کاسه کوزه ی هستی و آدماش، کل یوم(!) جمع می شد. من که کلا با جاودانگی میانه ی خوبی ندارم. چه از نوع دنیوی(مادی) و به خصوص اخروی(روحی).

6-      کاشکی دنیای علم یه جوری پیش رفته بود که در حال حاضر، حداقل امیدی برای ساخت یه ماشین زمان وجود داشت. خداییش بدشانسیه تو این زمونه زندگی کردن. اگه 200-300 سال پیش زندگی می کردی ، می گفتی مردم از سر نادانی شاید فکر می کردن می شد در زمان سفر کرد. اگه 200-300 سال بعد زندگی می کردی، شاید شاخه ی جدیدی از علم یا پدیده های عجیبی پیدا می شد که سفر زمانی رو از لحاظ تئوری حداقل امکان پذیر می کرد. این تنهابخشی از علم می تونست باشه، که من از ته دل بهش علاقه مند می شدم!
خیلی یه دونشو لازم دارم. اما الان تنها کاری که می تونم بکنم اینه که بشینم منتظر باشم شاید یکی از آینده اومد و یکیشو برام آورد!

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

7-      دوست دارم موقع مرگ تنها نباشم. دوست دارم وقتی می میرم دستای یه آشنایی تو دستم باشه. دوست دارم طرف، به جای اینکه به فکر رسوندنم باشه به بیمارستان، یا تنفس مصنوعی، بشینه کنارم، دستامو بگیره و رفتنم رو برام آسون تر کنه. می دونم اینا آرزوهای سرپیری آدمه ولی تنها، مردانه و لخت با مرگ روبرو شدن، از اون کارهاییه که فقط مردای واقعی از پسش برمیان. ما هم که شیر زنیم!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 11:11  توسط حسام  | 

دوباره بهار میاد و باز همون حرف همیشه!


1-      شب عیده. ذهنم پریشونه. نه از نوع ناراحتی. نمی تونم روی یه چیز خاص تمرکز کنم این قدر مطلب واسه فکر کردن دارم. عیدها گرفتاره ذهنم. بین سال قبل و سال بعد و لحظه ای که الان توشم. الانم همینه. نمی دونم چی بنویسم.

2-      بهترینامو انتخاب می کنم!!! سال قبلم یه همچین کاری کردم تو فیس بوک! فکر می کنم با گذشت زمان ، چند سال بعد، اگه علایق الانمو بخونم جالب باشه واسم! در هر صورت الان فقط این به ذهنم می رسه. همینه که هست!

3-      بهترین آهنگایی که گوش کردم امسال. ترتیب نداره:

عادت- شادمهر عقیلی: ... منو از این دلخوشیو آرامشم جدا نکن! آرامش!!!

لولای شکسته-محسن چاوشی: ... اگر نبودی در را می بندم، هی دوباره باز می کنم! به شدت قطعه ی جالبیه. دفعه های اول که گوش دادم گفتم اینم مثل همه ی آهنگای دیگه این آلبومش مضخرفه. اما الان عاشقشم. اگه داستان شعر رو متوجه بشید آهنگ می گیرتتون.

The Surface Of The Sun Murphy  John : یه آهنگ بی کلامه. در واقع soundtrack فیلم درخشش خورشید. به طرز دیوانه کننده ای دوسش دارم. شاید یه مقداری به خود فیلم هم برگرده. وقتی غمگینم آرومم می کنه.

4-      بهترین فیلمایی که دیدم: عجب سال افتضاحی بود!! به ندرت فیلم خوب دیدم. فیلم های خوبی هم که دیدم اکثرا مال گذشته بود. در هر حال این چندتا فیلم خوب امسال به نظرم:

Invictus : یه قطره اشک سر این فیلم ریختم!!! سر صحنه ای که کاپیتان تیم راگبی آفریقا که سفیدپوسته به خدمتکار خونه شون که سیاه پوسته، بلیط فینال جام جهانی رو می ده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

Sherlock Holmes : هوشمندانه اما فوق العاده بی روح!

Inglourious Basterds : کلاس سینماست این فیلم! بیست دقیقه دیالوگ بدون فراز و فرود بین دو نفر رد و بدل می شه، و بینننده حتی 1 ثانیه هم احساس خستگی نمی کنه! ممکنه؟!

سکانس افتتاحییه فیلم A Serious Man : خداس!!!!!!!! فقط همین.

5-      و اما...

بهترین خاطره بی شک خاطره ی اردوئه رشته. فوق العاده بود. تا باشه از این خاطرات و از این اردوها.

چیزای دیگه ای هم هستن که اینجا نمیشه گفت! هرکی خواست بدونه شخصا بیاد بپرسه بهش می گم!!!!

6-      1 هفته ایه که می خوام یه سری از عکسای اردو رو با شرح خودم (!) بذارم تو وبلاگ! ولی اینترنت خوب دم دستم نیست که آپلود کنمشون! می مونه تا وقتی یه اینترنت درست درمون پیدا کنم.

7-      امیدوارم تو سال جدید همه به آرزوهاشون برسن!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 2:28  توسط حسام  | 

آخرین هفت تایی

       1 -      خبر فوری: اتوبوس حامل 80 تن از دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف ، امروز 6 اسفند در              جاده شمال دچار حادثه شد. مشاهدات اولیه از تکه تکه شدن 79 نفر از آنان حکایت دارد و  یک نفر                نیز مفقودالاثر می باشد.

 2-      خبر فوری: طبق مشاهدات ثانویه معلوم شد آن یک نفر باقیمانده، چنان به خورد صندلی روبروی خود رفته است که جداسازی این دو از هم با توجه به امکانات موجود فعلا امکان پذیر نیست. ضمن آنکه خانواده های قربانیان خواستار استرداد هزینه ی سفری می باشند که در روز اول پایان یافت. گفتنی است شاهدان از راه افتادن جوی خونی که چشمه ی آن از داخل اتوبوس می باشد حکایت می کنند که باعث شکوفایی دشتی وسیع از گل لاله در دو طرف جاده به شعاع 50 کیلومتر شده است. که این صحنه سبب شده تمامی شاهدان تصنیف « از خون جوانان وطن لاله دمیده » را ناخودآگاه زمزمه کنند.

 3-      بشنوید سخنان فردی را که به طرز معجزه آسایی از حادثه امروز جان سالم به در برده است:

وسط راه بودیم. من دستشوییم گرفت. از راننده خواستم یه جایی بغل جاده بزنه کنار. اما عده ای از بچه های بی جنبه ، با تحریک راننده ،من را کنار جاده قال گذاشتند و دررفتند.

وی در حالی که درخواست کرد هویتش در مجامع عمومی اعلام نشود، ضمن تشکر از بچه های بی جنبه، خاطرنشان کرد : « درستشم همینه! »

 4-      اما آخرین اطلاعات از جعبه ی سیاهی که از درون روده ی یکی از سرنشینان بیرون کشیده شده حاکی از آن است که حادثه ی امروز اتفاقی نبوده. فرمانده ی نیروی انتظامی:

ما احتمال می دیم که این حادثه، کار اغتشاش گران و گروه های ضد انقلاب بوده باشه که وقتی دیدند از راه اندیشه و تفکر نمی توانند این جوانان را از میدان به در کنند به زور بازو متوسل شده و با هل دادن اتوبوس به ته دره این حادثه دردناک را به وجود آورده اند. ما سرکرده افراد این گروه رو شناسایی کردیم. فردی است به نام حسین که به زودی دستگیرش می کنیم.

اما بشنوید شنود خبرنگار ما را از جعبه سیاه اتوبوس:

-اصغر یه لحظه بیا این فرمون و بگیر من می خوام برم چای لیمو بزنم.

-باشه آقا الان میام.

- بدو بابا گلوم خشک شد!

-باشه آقا! اومدم اومدم!

-پس من رفتم چایی بزنم!!!!

.......

صدای حسام مانندی: ااا. این دره هه چقد نزدیکه! الانه که بیفتیم توش! هرهرهر!!!

آقا راننده کجا رفته؟! الانه که بیفتیم ها! هرهرهر!

(با فریاد) آقا راننده ! بدو بیا بابا! هرهر!

.......

یا حسین! هر!

 5-      فرمانده نیروی انتظامی از دست داشتن گروه جدیدی در حادثه رانندگی امروز خبرداد. مطابق این خبر، گروهک تروریستی SSC کار برنامه ریزی این حادثه را از مدت ها پیش آغاز کرده و با بهری گیری از فضای ملتهب سیاسی، بالاخره امروز، نقشه ی خود را پیاده نمود.

این گروه که متشکل از تعدادی خانم نیز برای رد گم کردن بود، با نفوذ در دانشکده کامپیوتر این دانشگاه، همواره منتظر فرصتی برای نیل به هدف شوم خود بوده است. گفتنی است این گروه در تمام این سال ها دلیل نام گذاری خود را به SSC از همگان مخفی می کرده. گمانه زنی ها در مورد دلیل نام گذاری این گروه به عبارات Simple Suicide of CE و Silent Sound of Cutthroats خلاصه نمی شود بلکه عده ای حتی  آن را مخفف سردسته  سیب زمینی های کامپیوتری دانسته اند.

 6-      سرانجام پس از تحقیقات فراوان، مسببان اصلی ترور 80 تن از دانشجویان دانشگاه شریف دستگیر و سپس بلافاصله آزاد شدند. در این حادثه ی باورنکردنی خانواده های دانشجویان شرکت کننده در اردو به منظور بازپس گیری هزینه ی سرسام آور اردو حاضر به قربانی کردن نوگلان باغ زندگی خود شدند و به خبرنگار ما که با تعجب به آن ها نگاه می کرد، گفتند:« پول باغبان و خاک و آب این باغ رو تو می خوای بدی!؟ حالا گل که هر سال در میاد!»

با این حال تمامی مجرمان حادثه، به دلیل این که هیچ شکایتی از سوی هیچ فرد حقیقی ای نداشتند آزاد شده و به آغوش گرم دیگر فرزندانشان بازگشتند.

 7-      با گزارش تعدادی از کاربران اینترنتی، مبنی بر اینکه وقایع حادثه ی اخیر، با جزئیات دقیق چندین روز قبل از وقوع آن در وبلاگ www.relatingtragedy.blogfa.com توصیف شده، پرونده مذکور به منظور کشف انگیزه های احتمالی جدید، دوباره به جریان افتاد و در اولین اقدام این وبلاگ پلمپ گردیده و مسئول پرونده، بازگشایی مجدد آن را منوط به پایان تحقیقات دانست.

7-1- با تشکر از کامیار الله وردی-بهروز سوزنی-بابک حساس ایرانی و خودم

7-2- تا زمان به نتیجه رسیدن تحقیقات، وبلاگ پلمپه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 1:1  توسط حسام  | 

عادت

1-      وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!

2-      یادمون رفته زندگی. فکر می کنیم زندگی همینه که بریم دانشگاه. برگردیم خونه درسای دانشگاه. یه تلویزیونی و یه گپی با خانواده و خواب. باز فردا... نکته ی غم انگیز ترش اینه که برای خروج از این وضع به اصطلاح خسته کننده به یه سری چیز بدتر پناه می بریم! الکی به خودمون می گیم نیگا! من رفتم این هفته سینما فیلم دیدم! یا من این هفته فلان کتاب رو خوندم! من همه ی زندگیم اونا نیست! من آدم تک بعدی ای نیستم! من کلی کار دیگه بلدم! من کلی تفریح دارم!

همه ی اینارو می گیم که خودمونو راضی کنیم که نیگا! من زندگی می کنم! دریغ از این که فقط خودمونو درگیر عادت های بیشتری کرده ایم. عادت فیلم دیدن. عادت کتاب خوندن. عادت تفریح کردن. و این فقط دایره ی روزمرگی مارو بزرگ تر کرده. لذت های اصیل یادمون رفته. حتی درد و رنج های اصیل یادمون رفته!

3-      به قول شاعر : چه اعتراف تلخیه!! فکر کن همین من که الان دارم این حرفارو می زنم(دقیقا خودم!) دوباره فردا همین کارارو می کنم. دوباره حوصله ام که سر رفت می رم می شینم یه فیلم می بینم و با خودم می گم آخ جون تفریح کردم!

4-      به طور کاملا اتفاقی امروز یه لذت اصیل رو کشف و تجربه کردم! لذت مردن!!!

5-      نمی دونم. شاید بگی چقد مسخره! یا شاید بگی که اه مطلبو خراب کردی با این لوس بازیت! ولی من به طرز عجیبی لذت مرگ رو چشیدم! نه در حال دیدن فیلمی در مورد مرگ بودم نه کتابی و نه حتی به مرگ فکر می کردم! یهو یه صحنه ای تو ذهنم شکل گرفت که توش من مردم. واقعا مردم. نمی دونم! حتی الان داره اون احساسی که اون لحظه داشتم یادم میره. فقط مطمئنم شیرین بود.

6-      یکی از لذت های اصیل به نظرم تجربه کردنه. حالا باز من اینو می گم ذهن شما می ره طرف تجربه های کلیشه ای و تکراری. فکر می کنین تجربه کردن یعنی این که من برم به فرض یه شهری که تا حالا ندیدم رو ببینم.

لطفا به تجربه های بزرگتر فکر کن! فکر کن بین همه ی آدم های دنیا تو اولین نفری باشی که یه کاری رو انجام می دی. تو اولین نفری باشی که یه احساس خاص رو تجربه می کنی! هیجان انگیز نیست؟! سعی کن! تو رو خدا سعی کن یه بار این احساس رو تجربه کنی! عاشقش می شی!

اگرم نتونستی اشکالی نداره! تو بالاخره یه روزی یه احساسی رو تجربه می کنی که هیچ کدام از آدم های زنده دنیا قبلت تجربه نکردن! احساس مردن. فقط حیف که اون موقع دیگه خودت زنده حساب نمی شی!

7-      حرف اصلی گم نشه. شاید معنی حرفامو نفهمیدین. شاید فهمیدین و به نظرتون از اون حرف های خوب و در عین حال بی مصرف و به دردنخور اومد! فقط امیدوارم یه روز شما هم یه احساسی، یه نشانه ای ، یه الهامی از این حرفی که گفتم بهتون دست بده یا ببینین. من که فقط حرفشو زدم. شاید شما تونستین واقعا زندگی  کنین!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 0:19  توسط حسام  | 

The End


1- یکی از بدترین و سخت ترین لحظه های یک آدم می تونه لحظه ای باشه که ایمانش رو از دست می ده.

2- تا حالا حس کردی قبلا یه استعدادی داشتی و حالا از بین رفته؟

3- تا حالا شده فکر کنی می تونی اما نتونی؟

4- تا حالا شده، تو یه لحظه همه چیز برات بی ارزش شده باشه؟

5- تا حالا شده فکر کنی خدا دیگه نمی خواد که تو اون استعدادتو داشته باشی؟

6- و تا حالا شده فکر کنی داستان خودت، غم انگیز ترین داستانیه که دیدی یا شنیدی؟

7- فکر می کنم سخت ترین لحظه ی عمر یک آدم، قطعا لحظه ایه که ایمانش به خودش از بین می ره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 1:18  توسط حسام  | 

ننوشتن ها

1-من خیلی دوست دارم بنویسم! والله! ولی اصلا حال و حوصله شو پیدا نمی کنم! نمی دونم چرا دیر به دیر میاد! اصلا هدفم از درست کردن این وبلاگ این بوده که خودم رو یه جوری مجبور کنم به نوشتن! که خودم رو ملزم بدونم هفته ای 4 خط چیز بنویسم! که عادت کنم به نوشتن! که بتونم بعد همه ی اینا برم سراغ پروژه های بزرگ تری که تو ذهنمه!

2-اما انگار برعکس شد! یعنی اون بخش تنبل و معتاد(!!) ذهنم ، بخش کوشا و وروجکم رو مجبور کرده که بیشین سرجات باو! بنویسی که چی بشه؟ وبلاگ داری که چی بشه؟

خلاصه من زیر فشار که چه عرض کنم! زیر فحش و لقد(!! :)) ) این بخش ذهنمم واسه نوشتن! پس خیلی گیر ندید لطفا که چرا ننوشتی!

3- تو تابستون بود هنوز! داشتم تو کوچه مون قدم می زدم! ( در اصل داشتم می رفتم نون بگیرم! :-" ) ایده ی 2 تا داستان کوتاه طنز به ذهنم رسید! به خودم گفتم همینه پست بعدی وبلاگ! اومدم خونه سریع پریدم تو اتاقم یه چیز کوتاه نوشتم که ایده یادم نره فقط. به خودم گفتم که آخر هفته که وقت اضافی دارم، می نویسمشون! نشون به این نشون که تا الان که ننوشتم هیچ، اون یادداشت هارو هم گم کردم!

4- یه بارم قصد کردم در مورد بعضی عادت های جالب خودم بنویسم! ایده ی این کار هم وقتی اومد که من یکی از اون شبای بی خوابی رو سپری کرده بودم و دم صبح اومده بودم رو زمین خوابیده بودم! که مادر بنده سر رسید و گفت: شما مگه انسان نیستی که وقتی تخت داری، رو زمین سرد خوابیدی؟!!!!!!

5- واقعا تصمیم گرفته بودم که آپ کنم! هر نویسنده حرفه ای و آماتوری می دونه که توی تاکسی مکان خفنیه واسه ایده زدن! وارد تاکسی که شدم با خودم عهد کردم بی ایده پیاده نشم! همچین که تاکسی راه افتاد ایده بود که به ذهن من هجوم می آورد!!! به حدی که ذهنم نمی تونست رو یه چیز تمرکز کنه!! از چیزایی که اون موقع به ذهنم اومده بود بنویسم اینارو یادمه: یه چیزی در مورد شهدا! هرچی فکر می کنم یادم نیست چی! یه مطلب هم اومد تو ذهنم در مورد حالت آدم ها تو خواب! اینکه چه قدر آرامش صورت آدم ها موقع خواب به نظرم زیبا بود!

6- آخرین بارم همین چند روز پیش بود که یه مطلب خفن ( ببیینید خفن که می گم یعنی خفن! نه مثلا خیلی خوب یا عالی!) در مورد خیام خوندم. خواستم جاهایی که درجه ی خفانتش بیشتر بود رو اینجا بذارم که ...

7- خلاصه من به این سرنوشت محتوم خودم پایبند بودم و هیچ شکایتی ازش نداشتم تا اینکه امروز فهمیدم تئوری تاکسی اساسا تئوری درستی نیست! یعنی حداقل به درد وبلاگ نوشتن نمی خوره! تاکسی شاید باعث شه آدم ایده های زیادی بهش الهام شه، اما اجازه ی فکر کردن و تامل کردن رو بهش نمیده! خلاصه اون چیزی که باعث پیدایش یه اثر ادبی یا بی ادبی بزرگ ( مثل همین پست ) می شه، تاکسی نیست ... بلکه متروئه!! بنده این تئوری رو همین امروز ارائه و با انتشار این پست اثبات کردم! چون ایده ای که باعث تولد این پست شد(به به ! عجب تعبیری) و منو ترغیب کرد که بالاخره یه چیزی بنویسم امروز توی مترو به ذهنم رسید!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 1:48  توسط حسام  | 

عجبا

۱-پیغمبر صلی الله و علیه و آله و سلم می فر ماید: پدرم ابراهیم غیرتمند بود و  من از او غیرتمندترم. خدا بینی آن مومن را که غیرت ناموس ندارد به خاک کشد.

۲-امیرالمومنین علی علیه السلام فرمودند: غیرت زن ( که نتواند تحمل کند شوهرش زن دیگری بگیرد) رد حکم خداست و غیرت مرد ایمان است ( چون خدا اجازه ی رابطه با بیش از یک مرد را به زن نداده است)

۳-و همچنین فرموده اند: خداوند برای مردم غیرتمند است. مومن نیز باید برای خود غیور باشد ( خدا ناموس او را حفظ کرده او هم باید نگهداری کند) اگرنه قلبش واژگون است.

۴-حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرموده اند: خدا غیرت را برای زن قرار نداده برای مرد قرار داده چون چهار زن دائم و همچنین کنیز را برای مرد حلال کرده. اما برای زن بیشتر از یک شوهر حلال نکرده. اگر غیر از شوهر به مرد دیگری علاقه نشان دهد در پیشگاه خدا زناکار است. زنان بی ایمان اند که ( در موقع تعدد زوجات ) غیرت به خرج می دهند، نه آن ها که به احکام خدا معتقدند.

۵-و در حدیث دیگری فرموده اند: غیرت زن در واقع حسد است و حسد ریشه ی کفر است.

۶-حضرت علی علیه السلام فرموده اند: غیرت مرد ایمان است و غیرت زن دشمنی و عدوان.

۷-عجبا که این قدر این خصلت در مردان امروزی کم شده که بعضی ها می توانند در پی انکار آن باشند. عجبا!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 2:26  توسط حسام  | 

در جواب « مرد برای هضم دلتنگیاش، گریه نمی کنه قدم می زنه »


۱-گریه کن گریه قشنگه                   گریه سهم دل تنگه

۲-گریه کن گریه غروره                  مرهم این راه دوره

۳-سر بده آواز هق هق،خالی کن دلی که تنگه      گریه کن گریه قشنگه

۴-بذا پروانه ی احساس، دلتو بغل بگیره             بغض کهنه رو رها کن، تا دلت نفس بگیره

۵-نکنه تنها بمونی، دل به غصه ها بدوزی           تو بشی مثل ستاره، تو دل شبا بسوزی

۶-تک تک واژه های این شعر را با تک تک سلول های بدنم حس می کنم. به خدا ...

۷-...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 3:58  توسط حسام  |